X
تبلیغات
رایتل

خط سرخ شهادت
شهداشرمنده ایم 
نویسندگان
طراح قالب
خط امتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداد
 بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یکی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید.
پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر کار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حکایت می‌کرد.
ساعتی نگذشت که یک گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم که او در حالیکه سرفه می‌کرد و خاک‌ها را کنار می‌زد، دیدیم. کمکش کردیم تا بیرون بیاید.
همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور که خاک‌های لباسش را می‌تکاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند که خواب به ما نیامده . »
 شهید مهدی زین الدین


اللهم عجل لولیک الفرج
 


تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم
کسی به فکر شما نیست راست می گویم
 دعا برای تو بازیست راست می گویم
 اگرچه شهر برای شما چراغان است
برای کشتن تو نیزه هم فراوان است
من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم
 من از سیاهی شب های تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم
 درون سینه ما عشق یخ زده آقا
تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا
 کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست
برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست
خـــدا کـنــد کــه مــرا با خــدا کــنــی آقــــا
ز قــید و بنــد مـعـــاصــی رهــا کنـی آقـــــا
دعـــــــای مــــا بــه در بـســتـه مــی خــورد
ای کاش خودت برای ظهورت دعا کنی آقا

برچسب‌ها: تمام راه ظهور تو با گنه بستم، ظهور، منتظر، امام زمان عج، شهدا، شهیدزین الدین، داستان شهدا، خمپاره، خط امتداد، جمعه
[ پنج‌شنبه 30 مهر 1394 ] [ 10:03 ] [ منتظرالمهدی ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
آرشیو مطالب
حمایت می کنیم

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

امکانات وب
$$$$
$$$$